انجمن ادبی
 
 

جـــولـى ـ


تعداد بحث های ایجاد شده: 192
امتیاز بحث های ایجاد شده: 0

تعداد بازدید: 184
امتیاز بحث: 0

دندان
1388/02/26

پيرمرد يك همبرگر، يك چيپس و يك نوشابه سفارش داد...

همبرگر را به آرامي از توي پلاستيك در آورد و بادقت خيلي زياد به دوقسمت تقسيم كرد. يك نيمه اش را براي خودش برداشت و نيمه ديگر را جلوي زنش گذاشت...

بعد از آن پيرمرد با دقت خيلي زياد چيپس ها رو دونه دونه شمرد و آن ها را به دوقسمت تقسيم كرد و نصفه از آنها را جلوي زنش گذاشت و نصفه ديگر را جلوي خودش...

پيرمرد يك جرعه از نوشابه اي كه سفارش داده بود را خورد...

پيرزن هم همين كار رو كرد و فقط يك جرعه از نوشابه را خورد و بعدش آن را دقيقا وسط ميز قرار داد...

پيرمرد چند گاز كوچك به نصفه همبرگر خودش زد...

بقيه افرادي كه توي رستوان بودن فقط داشتن آن ها رو نگاه مي كردند و به راحتي مي شد پچ پچ هايشان رو در مورد پيرمرد و پيرزن شنيد:"اين زوج پير و فقير رو نگاه كن... طفلكي ها پول ندارن واسه خودشون دوتا همبرگر بخرن..."

پيرمرد شروع كرد به خوردن چيپس ها...

در همين حال بود كه يك مرد جوان كه دلش به رحم اومده بود به ميز آن ها اومد و خيلي مودبانه پيشنهاد داد كه يك همبرگر ديگر برايشان بخرد...

پيرمرد جواب داد: "نه...ممنون.. ما عادت داريم كه هميشه همه چيز رو با هم شريك بشيم..."

بعد از ده دقيقه افرادي كه پشت ميزهاي كناري نشسته بودن متوجه شدن كه پيرزن هنوزلب به غذا نزده... پيرزن فقط نشسته بود و غذا خوردن شوهرش رو تماشا مي كرد و فقط هر از وقتي جايش را با شوهرش توي نوشابه خوردن عوض مي كرد...

در همين حال بود كه دوباره مرد جوان به ميز آنها امد و دوباره پيشنهاد داد كه برايشان يك همبرگر ديگر بخرد...

اين بار پيرزن جواب داد: نه خيلي ممنون... ماعادت داريم كه همه چيزهارو با هم شريك بشويم...".


نظرات کاربران
ترتیب نظرات: جدیدترین به قدیمی ترین
zahra (1388/02/26 10:37:26)
آخرش يه کم چندش آوره ولي خيلي عشقولانس


 1  
تمام حقوق برای سایت Tamoochin.com محفوظ است
©2020 Tamoochin.com | TCOM